تبليغاتX
بگذارید آفتابمان پیراهنمان باشد
دلهایی که مثل کفشهای بچه گانه پا به پا برای برهنگی تنگ تر میشود....
این عنوان قلمبه سلمبه داره به من تجاوز میکنه

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 20  توسط پرینوش و گلشن 

وقتی س رو میبینم شبیه اون آدمی می شم که دوست دارم



+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 18  توسط پرینوش و گلشن 

آره!

 جمعه به جمعه سر و گوشش میجمبه!!! 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 4  توسط پرینوش و گلشن 

یکی از همین روزا، خودم رو تکثیر میکنم میدونی چی شد به این فکر افتادم؟ دستم یخ میکنن تازگیا، دستم رو توی جیبم میکنم یا اگه خونه باشم بینه پاهام میزارم تا گرم بشه، و گرم میشه. دست دیگی نیست كه بگیرمش... خوب... زیاد هم لازم نیست. اما چند شب پاهام بدجوری یخ میکنه، هیچ جوری هم گرم نمیشه، دستم به انداز کافی بزرگ نیستن تا بگیرمشون توی دلم هم نمیتونم درس حسابی جمعشون کنم، لازم كه یکی رو به روم بشینه پاهام رو توی دلش بزارم تا گرم بشه، شاید ماساژ هم بده. آخه تو به قیر از خودت دیگه پاتو تو دل کی میتونی بزاری تا گرم بشه توضیح اظافه هم ندی؟ آره یکی از همین روزا كه جلو آیینه زل میزنم، ازش میخوام كه بیاد بیرون، یه جسم بشه! ی آدم واقعی دیگه! یه خودم كه ناز بکنه یه خودم كه ناز بکشه یه خودم كه صداش بلند باشه وقتی باهاش بحث میکنم یه خودم كه بشه بهش تکیه بدم یه خودم كه از دیوار اتاقم گرمتر باشه یه خودم كه جسم داشته باشه! آره! یه جسم! یه آدم واقعی دیگه توی این اتاق! میتونی باور کنی؟

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 4  توسط پرینوش و گلشن 

این تنهایی

رسما

داره

منو

سرویس میکنه



+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 3  توسط پرینوش و گلشن 

ساعت 2 شد دیگه. دیشب تا 4 بیدار بودم بس که در طول هفته گشاد بودم امروز باید پروژه رو تحویل میدادم تبغ یه سنت دیرینه ایرانی به رسم آبا اجدادم تا دقیقه 90 که همانا 12 شب بود کاری نکرده بودم پس الان روشن شدی که چرا تا 4 بیدار بودم؟ حالا! ممکنه شوما بگی خوب؟ بعد من میگم ده نه ده! صببش 7 بیدار شدم! بعد تا 5 کلاس داشتم! تمام بلد نبودن اسمای لاتین رو هم گردن بی خوابی گذاشتم! چی فک کردی؟ تو به بقیه دروغ میگی من به خودم اینجوری باعث میشه که دیگه به بقیه دروغ نگم چون یه بار به خودم گفتم پس چیزی رو که باور دارم گفتم.. حالا اگه سختته فهمیدنش بوگو منفی در منفی؟ چی؟ مثبت!!!  این جور شارلاتانی هستم من!

داشتم میگفتم.... تا این جاش که هیچی... تا حالا داستان شبیه به یه روز نکبته! اممما!!! 5 که اومدم خونه (خوب دلم میخواد بگم خونه. تو بخون اتاق) هی این ور اون ور شدم همه مغذم از بی خوابی داش میسوخت ( تو که در جریانی من چه حسسساسم! (منم حسسسساسسس!! ) ) رفتم یه سوپ خوردم بعد نفهمیدم چی شد که دیدم تو تختم و بعدش نفهمیدم چی شد که دیدم ساعت 10 شبه و من دیگه خوابم نمیآد.... و نمیآد و نمیآد....

همه اینا رو گفتم که بدونی چه شبه کش دار و مریضی دارم من! نمیخوای بدونی هم جهننم! برا خودم نوشتم که یادم بمونه چه شب کش دار و نکبتی داشتم من!


پی نوشت:شد 2:16


+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 5  توسط پرینوش و گلشن 

از هر کی پرسیدم یا sms زدم پدرم در آوردن كه چی آره یا نه ... انقد گیر دادن كه به گه خوردن افتادم  اون موقع بود كه گفتم : گلشن ... کجایی كه یادت بخیر

بارون می اد
دیگه حس او حال قدیمیو نداره ...
با خودم میگم گلشن ...کجایی كه یادت بخیر


تولد امام رضاس...!۸۸/۸/۸ عروسیت مبارک
تلویزیون یه فیلم نشون میده دختر هی میگه یا امام رضا...!
یه جوری میگه رضا...من میخندم ...آی میخندم
 همه میگن چرا میخندی؟...میگم یا امام  رضا ...با خودم میگم گلشن ...کجایی كه یادت بخیر
پ.ن :
از دوریه شما در ملالیم یا ملال در ماس ولی خوبیم شما هم خوب باشید لطفا ...!


+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 15  توسط پرینوش و گلشن 


توی قطار نشستیم به سمت شرق، نگاش میکنم


موهاش یه ذره بلند ژولی پولی

 ریش بلند داره
کلاه از  اونایی میذاره كه دوست دارم
عینکش بزرگه
لباسای چارخونه گشاد گشاد میپوشه
گاهی پیپ میکشه
عکاسی میکنه
معماره
شرط میبندم هوا كه سردتر بشه ی شال گردن   هم بندازه
سوت میزنه
صداش خوبه
یه  قندون کتاب خونده
چشاش عسلیه

-بریم یه چایی گرم بخوریم تا اون کتابا رو هم براتون بیارم، باید ببینیشون
-هوم... نه... باشه برای بعد .

اونقدا هم كه فک میکردم جالب نبود هیچ کدوم از اینا....

مرتیکه ادا اطفاری!




+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 14  توسط پرینوش و گلشن 

من هیچ گهی نشدم



پی نوشت: sorry, may i ask you where are you from?

-تو بیژنی؟! (و غش کردم از خنده)

طرف با چشای گرد شده داش نگا میکرد

یکی بیاد برا مشتی جکی که هومن می گف رو تعریف کنه

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آبان 1388ساعت 16  توسط پرینوش و گلشن 

عروسیت مبارک
حدس بزن چندمه ؟

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آبان 1388ساعت 16  توسط پرینوش و گلشن 

زندگی عوض میشه تو هم باید باهاش عوض بشی
نمیشه كه چیزایی  كه تو مرحله قبل زندگیت داشتی رو دنبال خودت هی بکشی.... تبدیل میشه به یه گوشت  اظافه بدنت... میشه مثه فنری كه بیش از حد کش اومده شل و بی خاصیت میشه، خود بدبختت هم گه میزنی  به همه چیز
معلق میشی نه اون قدیمی رو داری، نه جدید رو چیزی میفهمی
د بکنش اون گوشت اظافه رو د بکن

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 16  توسط پرینوش و گلشن 

...تمدن زنانه است
شعر زنانه است
حتی پاریس زنانه است
و بیروت با تمام زخمهایش زنانه است
تو را سوگند به آنان كه می خواهند شعر بسرایند ...زن باش
تو را سوگند به آنان كه می خواهند خدا را بشناسند ...زن باش  *
+ نوشته شده در  جمعه یکم آبان 1388ساعت 23  توسط پرینوش و گلشن 

پدر خيال می‌كرد آدم وقتي در حجره خودش تنها باشد، تنهاست. نمي‌دانست كه تنهايي را فقط در شلوغي می‌شود حس كرد!

سمفونی مردگان/ عباس معروفی

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 14  توسط پرینوش و گلشن 

! به گمانم بیشتر از همیشه هوا.. نیست
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 14  توسط پرینوش و گلشن 

ابی نداره، همه جور قبولت داریم
.
.
رفتم تو اون فازی كه میرم اون ته ته ته ته اقیانوس میشینم، بالا بیا هم نیستم.....
چنان سکوت سنگینی كه...
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 2  توسط پرینوش و گلشن 

ghalat emlaee be man rabti nadare az hamin site ke gofti estefade kardam

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 18  توسط پرینوش و گلشن 

نبودم
رفته بودم ابیانه
فلانم پاره شد افتضا بود
همش تو یادت بودم نمیدونم چرا همش تو ذهنم بات حرف میزدم غور میزدم  هی ام خوابتو میدیدم   

از خودم انقد لجم میگیره اه اه اه


ps

راسی میدونی عکسه فیلتر شده
+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 18  توسط پرینوش و گلشن 

امروز جلوی ساختمون اصلی دانشگاه ی چیزی تو مایه های  مسابقه از طرف  یه موسسه  خیریه گذاشته بودن، اینجوری بود كه اسمت مینوشتی، ی فرم پر میکردی، و یجایی میشستی... هرکی میتونس بیشتر تحمل کنه و بشین اونجا یه  ای پاد می برد، حالا ممکن  بود اونا برا ۱-۲ روز بشینن تا کم کم دیگه خسته بشن و برن و آخرش یه  نفر بمونه.... معمولا گروهی این کار رو میکردن كه حوصلشون هم سر نره، یه لحضه تو سرم اومدکه اگه پرینوش بود، ۱ روز ۲ روز چیه ۱۰۰ سال هم میشد با هم اینجا بشینیم و اصلا  نفهمیم چقدر وقت كه نشستیم..... دستامو کردم تو  جیبم، شالم رو صفت تر بستم ،طرف خونه راه افتادم...
 از اون موقع تالا  یه بغض گنده  گیر کرده تو گلوم، بی خیال هم نمیشه....
+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم مهر 1388ساعت 20  توسط پرینوش و گلشن 

http://www.google.com/transliterate/persian 

لطفا از این لینک استفاده کن
متنی رو كه میخوای بنویسی روی صافش به فینگلیش بنویس، بعد خودش به خطه فارسی تبدیل میکنه.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 18  توسط پرینوش و گلشن 

حالم بده

خیلی  بده
سنگینم
من ی احمق بی عرضم كه هیچ کاری ازم بر نمیاد
هیچ کاری
هیچ کاری
هییییچ کاری
من باید گذشت یلی دستگا پرس لم کرد
من باید با آشغالا سوزوند
من باید با چاهار میخ بزنن رو ریل راه آهن
استخونم رو سوهان بکشن 
بکنن منو  توی  قوطی کبریت بندازنم تو رودخانه
جاررررام بدن
بی عرضه
بی شور
بی اراده
بی اراده
بی اراده
بی اراده
بی اراده
بی اراده
بی اراده
.
پی نوشت: هم کارم اسمش جو! بیشتر شبی مهدی مفو اه تا جو! والا با این اسم گذاشتنشون.... 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 18  توسط پرینوش و گلشن