تبليغاتX
بگذارید آفتابمان پیراهنمان باشد
دلهایی که مثل کفشهای بچه گانه پا به پا برای برهنگی تنگ تر میشود....

من بودم و طوطی. حالا , بازم من موندم و طوطی! اما دیگه نه اون طوطیه و نه من داشی. ... 



-داش آکل

+ نوشته شده در  جمعه ششم آذر 1388ساعت 18  توسط پرینوش و گلشن 

وقتی رفتی نفهمیدم کی داره میره . حالا که اومدی می فهمم کی اومده . . . هنوزم کم حرف میزنی . . . هنوزم ماتی . . . هنوزم تو چشات عشقه . . . حتما هنوزم دروغ نمی گی ! مثه یه کفتر روی شونه ی من . صفای قدمت . . . 

+ نوشته شده در  جمعه ششم آذر 1388ساعت 18  توسط پرینوش و گلشن 

آدمی را خيال هر چيز با آن چيز می برد:  خيال باغ به باغ می برد  و خيال دکان به دکان.  ... پس اين خيالات بر مثال چادرند، و در چادر کسی پنهان است.  هرگاه که خيالات از ميان برخيزد و حقايق روی نمايند بی چادر خيال ... پشيمانی نماند.  هر حقيقت که تو را جذب می کند چيز ديگر غير آن نباشد همان حقيقت باشد که تو را جذب کرد  ...در حقيقت کِشنده يکی است، اما متعدد می نمايد... 

 



+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم آذر 1388ساعت 22  توسط پرینوش و گلشن 

وعده ی دیدار ما جمعه صبح 27 آذر

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 19  توسط پرینوش و گلشن 


دوشنبه روز بدی بود

-

-

خوشه‌چین گفت:
چه غروبِ دل‌گیری،
بیا کمی قدم بزنیم؛
مترسک.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 21  توسط پرینوش و گلشن 

میگما!
این بار كه اومدم، بریم دو تاییمون  موهامون روقرمز کنیم. بدون هیچ هدفه خاصی!
ا
مسخره! من تو این هیر و ویری دیشب تا ۳-۴ فقط داشتم به این مساله فکر میکردم! فکر  همه جاش رو کردم  نقشه هم براش چیدم!!
+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 20  توسط پرینوش و گلشن 

این عنوان قلمبه سلمبه داره به من تجاوز میکنه

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 20  توسط پرینوش و گلشن 

وقتی س رو میبینم شبیه اون آدمی می شم که دوست دارم



+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 18  توسط پرینوش و گلشن 

آره!

 جمعه به جمعه سر و گوشش میجمبه!!! 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 4  توسط پرینوش و گلشن 

یکی از همین روزا، خودم رو تکثیر میکنم میدونی چی شد به این فکر افتادم؟ دستم یخ میکنن تازگیا، دستم رو توی جیبم میکنم یا اگه خونه باشم بینه پاهام میزارم تا گرم بشه، و گرم میشه. دست دیگی نیست كه بگیرمش... خوب... زیاد هم لازم نیست. اما چند شب پاهام بدجوری یخ میکنه، هیچ جوری هم گرم نمیشه، دستم به انداز کافی بزرگ نیستن تا بگیرمشون توی دلم هم نمیتونم درس حسابی جمعشون کنم، لازم كه یکی رو به روم بشینه پاهام رو توی دلش بزارم تا گرم بشه، شاید ماساژ هم بده. آخه تو به قیر از خودت دیگه پاتو تو دل کی میتونی بزاری تا گرم بشه توضیح اظافه هم ندی؟ آره یکی از همین روزا كه جلو آیینه زل میزنم، ازش میخوام كه بیاد بیرون، یه جسم بشه! ی آدم واقعی دیگه! یه خودم كه ناز بکنه یه خودم كه ناز بکشه یه خودم كه صداش بلند باشه وقتی باهاش بحث میکنم یه خودم كه بشه بهش تکیه بدم یه خودم كه از دیوار اتاقم گرمتر باشه یه خودم كه جسم داشته باشه! آره! یه جسم! یه آدم واقعی دیگه توی این اتاق! میتونی باور کنی؟

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 4  توسط پرینوش و گلشن 

این تنهایی

رسما

داره

منو

سرویس میکنه



+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 3  توسط پرینوش و گلشن 

ساعت 2 شد دیگه. دیشب تا 4 بیدار بودم بس که در طول هفته گشاد بودم امروز باید پروژه رو تحویل میدادم تبغ یه سنت دیرینه ایرانی به رسم آبا اجدادم تا دقیقه 90 که همانا 12 شب بود کاری نکرده بودم پس الان روشن شدی که چرا تا 4 بیدار بودم؟ حالا! ممکنه شوما بگی خوب؟ بعد من میگم ده نه ده! صببش 7 بیدار شدم! بعد تا 5 کلاس داشتم! تمام بلد نبودن اسمای لاتین رو هم گردن بی خوابی گذاشتم! چی فک کردی؟ تو به بقیه دروغ میگی من به خودم اینجوری باعث میشه که دیگه به بقیه دروغ نگم چون یه بار به خودم گفتم پس چیزی رو که باور دارم گفتم.. حالا اگه سختته فهمیدنش بوگو منفی در منفی؟ چی؟ مثبت!!!  این جور شارلاتانی هستم من!

داشتم میگفتم.... تا این جاش که هیچی... تا حالا داستان شبیه به یه روز نکبته! اممما!!! 5 که اومدم خونه (خوب دلم میخواد بگم خونه. تو بخون اتاق) هی این ور اون ور شدم همه مغذم از بی خوابی داش میسوخت ( تو که در جریانی من چه حسسساسم! (منم حسسسساسسس!! ) ) رفتم یه سوپ خوردم بعد نفهمیدم چی شد که دیدم تو تختم و بعدش نفهمیدم چی شد که دیدم ساعت 10 شبه و من دیگه خوابم نمیآد.... و نمیآد و نمیآد....

همه اینا رو گفتم که بدونی چه شبه کش دار و مریضی دارم من! نمیخوای بدونی هم جهننم! برا خودم نوشتم که یادم بمونه چه شب کش دار و نکبتی داشتم من!


پی نوشت:شد 2:16


+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 5  توسط پرینوش و گلشن 

از هر کی پرسیدم یا sms زدم پدرم در آوردن كه چی آره یا نه ... انقد گیر دادن كه به گه خوردن افتادم  اون موقع بود كه گفتم : گلشن ... کجایی كه یادت بخیر

بارون می اد
دیگه حس او حال قدیمیو نداره ...
با خودم میگم گلشن ...کجایی كه یادت بخیر


تولد امام رضاس...!۸۸/۸/۸ عروسیت مبارک
تلویزیون یه فیلم نشون میده دختر هی میگه یا امام رضا...!
یه جوری میگه رضا...من میخندم ...آی میخندم
 همه میگن چرا میخندی؟...میگم یا امام  رضا ...با خودم میگم گلشن ...کجایی كه یادت بخیر
پ.ن :
از دوریه شما در ملالیم یا ملال در ماس ولی خوبیم شما هم خوب باشید لطفا ...!


+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 15  توسط پرینوش و گلشن 


توی قطار نشستیم به سمت شرق، نگاش میکنم


موهاش یه ذره بلند ژولی پولی

 ریش بلند داره
کلاه از  اونایی میذاره كه دوست دارم
عینکش بزرگه
لباسای چارخونه گشاد گشاد میپوشه
گاهی پیپ میکشه
عکاسی میکنه
معماره
شرط میبندم هوا كه سردتر بشه ی شال گردن   هم بندازه
سوت میزنه
صداش خوبه
یه  قندون کتاب خونده
چشاش عسلیه

-بریم یه چایی گرم بخوریم تا اون کتابا رو هم براتون بیارم، باید ببینیشون
-هوم... نه... باشه برای بعد .

اونقدا هم كه فک میکردم جالب نبود هیچ کدوم از اینا....

مرتیکه ادا اطفاری!




+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 14  توسط پرینوش و گلشن 

من هیچ گهی نشدم



پی نوشت: sorry, may i ask you where are you from?

-تو بیژنی؟! (و غش کردم از خنده)

طرف با چشای گرد شده داش نگا میکرد

یکی بیاد برا مشتی جکی که هومن می گف رو تعریف کنه

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آبان 1388ساعت 16  توسط پرینوش و گلشن 

عروسیت مبارک
حدس بزن چندمه ؟

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آبان 1388ساعت 16  توسط پرینوش و گلشن 

زندگی عوض میشه تو هم باید باهاش عوض بشی
نمیشه كه چیزایی  كه تو مرحله قبل زندگیت داشتی رو دنبال خودت هی بکشی.... تبدیل میشه به یه گوشت  اظافه بدنت... میشه مثه فنری كه بیش از حد کش اومده شل و بی خاصیت میشه، خود بدبختت هم گه میزنی  به همه چیز
معلق میشی نه اون قدیمی رو داری، نه جدید رو چیزی میفهمی
د بکنش اون گوشت اظافه رو د بکن

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 16  توسط پرینوش و گلشن 

...تمدن زنانه است
شعر زنانه است
حتی پاریس زنانه است
و بیروت با تمام زخمهایش زنانه است
تو را سوگند به آنان كه می خواهند شعر بسرایند ...زن باش
تو را سوگند به آنان كه می خواهند خدا را بشناسند ...زن باش  *
+ نوشته شده در  جمعه یکم آبان 1388ساعت 23  توسط پرینوش و گلشن 

پدر خيال می‌كرد آدم وقتي در حجره خودش تنها باشد، تنهاست. نمي‌دانست كه تنهايي را فقط در شلوغي می‌شود حس كرد!

سمفونی مردگان/ عباس معروفی

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 14  توسط پرینوش و گلشن 

! به گمانم بیشتر از همیشه هوا.. نیست
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 14  توسط پرینوش و گلشن